- Published on
من دوستت دارم ، مهم نیست چیکاره ای!
- Authors
“مادرم وقتی نوزده سالش بود از آلاباما به نیویورک اومد. غیر از یه دیپلم دبیرستان چیزی نداشت، که اونم تقریباً ناقص بود. بخاطر اینکه تنها بود فشار زیادی رو تحمل میکرد. اواخر عمرش برای من اعتراف کرد که انقدر افسرده شده بوده که یه شب شیر گاز رو باز میذاره. اما من و برادرم شروع میکنیم به گریه کردن، و اون انقدر تحت تاثیر قرار میگیره که تصمیم میگیره ادامه بده. تو بیمارستان لنوکس هیل پرستار شد. سه بار ازدواج کرد و از هر ازدواجش هم چندتا بچه بدنیا آورد. هر بار شوهراش بهش میگفتن بدون اونها نمیتونه دوام بیاره و هر بار مادرم بهشون میگفت، ‘خواهیم دید.’ اون همهی ضربالمثلها رو به ما یاد داد. بهمون یاد داد که همدیگرو دوست داشته باشیم. گاهی اوقات خیلی سخت تنبیهمون میکرد، مثلاً ممکن بود با سیم کتکمون بزنه. ولی همیشه میدونستم آخرش برام شام استیک درست میکنه تا از دلم دربیاره. فقط برای من سختگیری میکرد چون دلش میخواست من پیشرفت کنم، که هیچوقت هم نکردم. سی سال بیخانمان بودم، و بیست سال معتاد به کراک. اما مادرم هیچوقت منو ول نکرد. حتی تو سیاهترین روزهای زندگیم، هر بار میرفتم سراغش، در رو برام باز میکرد. واسم غذا درست میکرد، اجازه میداد خودمو گرم کنم و دوش بگیرم، اما هیچوقت نمیذاشت پیشش زندگی کنم و همیشه مجبور بودم برم. اما موقع رفتن، همیشه بهم میگفت: ‘فِرِدی من دوستت دارم، مهم نیست چیکار میکنی.’ بعد از اینکه اعتیادم رو ترک کردم، ده سال رو به خوبی و خوشی باهم گذروندیم. برای بعضی از برنامههای من میومد، میگفت بهم افتخار میکنه که تونستم زندگیم رو عوض کنم. آخرین باری که دیدمش تو بیمارستان بود، درحالیکه سرطان تمام بدنش رو گرفته بود. پیشونیش رو بوسیدم و بهش گفتم که دوستش دارم و اونم گفت: ‘دوستت دارم فِرِدی.’ اینا آخرین کلماتی بودن که گفت، دو روز بعد هم از دنیا رفت. نفسنفس نزد، آه نکشید، جیغ نزد، ناله نکرد، فقط خوابید.”