- Published on
روایت زندگی عاشقانه یک ناشنوا
- Authors
“یکی از اولین خاطراتی که یادم میاد مربوط به زمانی هست که توی جعبه شنی تو مدرسه مینشستم و بقیه بچهها رو نگاه میکردم که با هم بازی میکردن. میدیدم که دهنهاشون تکون میخوره اما نمیتونستم بشنوم که راجع به چی حرف میزنن. به نظر میرسید خوشحالن، با ناامیدی دلم میخواست برم باهاشون بازی کنم اما انگار ناشنوایی من باعث شده بود تو یه قفس شیشهای باشم. هیچوقت نتونستم مثل بقیه آدمها حرف بزنم. هر وقت هم تلاش میکردم ارتباط برقرار کنم، خیلی زود نادیده گرفته میشدم. تو زنگهای تفریح تنها مینشستم و کتاب میخوندم، چون تماشای بازی کردن بچهها آزارم میداد.