- Published on
خاطرات تلخ روآندا از زبان سرباز ارتش
- Authors
” وقتی دوازده سالم بود، یه دختر از قبیله توتسی رو جلوی چشم همه بچههای مدرسه برهنه کردن تا ببینن قسمتهای خصوصی بدنش با بقیه فرق داره یا نه. وقتی داشت تلاش میکرد با دستاش بدنش رو بپوشه، اونا تمام موهای سرش رو کندن. هنوز صدای اون خندهها تو گوشمه. باوجود تمام خشونتهایی که بعداً شاهدش بودم، این اتفاق تلخترین لحظه زندگیم به حساب میاد و هنوز تنها تصویریه که شبا وقتی دارم سعی میکنم بخوابم، تو ذهنم میاد. نسل کشی چندین سال بعد اتفاق داد، یعنی وقتی من بیست و پنچ سالم بود. من تو ارتش خدمت میکردم. احساس میکردم جو روز به روز متشنج تر میشه. فرماندههامون علناً به مردم قبایل دیگه توهین میکردن، چیزهایی راجع به “پاک کردن دشمنان از کشور” میگفتن. یه شب من مامور نگهبانی از چهارتا زندانی توتسی شدم. اونا متهم به بمبگذاری بودن اما کاملاً معلوم بود چندتا شهروند بیگناهن. شکنجه شده بودن و جای زخمهاشون عفونت کرده بود و بوی تعفن میداد. ساعت یک نصفه شب یه افسر ارشد اومد تو سلول و به من دستور داد کنار وایسم. گفت: ‘این زندانیا سریعاً باید کشته بشن.’ اما من از دستورش سرپیچی کردم و گفتم این جزء شرح وظایف من نیست. اون منو هل داد و سرم داد کشید اما آخرش با عصبانیت از اونجا رفت. زندانیها چند روز بعد آزاد شدن، اما یه نفر بیرون زندان تعقیبشون کرد و کشتشون. این یه نشونه از اتفاقاتی بود که داشت رخ میداد.”
