- Published on
نجات بخش زندگی من
- Authors
“مادربزرگم منو بزرگ کرد. هرچیز کوچکی عصبیش میکرد. یه بار از دستش عصبانی شدم و گفتم: ‘تو مادر من نیستی.’ فقط شش سال داشتم. اما اون منو سوار هواپیما کرد تا یک ماه برم و با مادرم زندگی کنم، مادری که اصلا نمیشناختمش.**پدربزرگم جیمز **مجبور شد منو از اون پرواز پیاده کنه، درحالیکه هر دوتامون داشتیم گریه میکردیم. اما اون تو این موضوع نمیتونست دخالت کنه چون پدربزرگ واقعی من نبود، همسر دوم مادربزرگم بود. مادربزرگم اون رو هم به اندازهی من اذیت میکرد. جیمز تو جنگ جهانی دوم دوتا مدال گرفته بود که توی کشوی خودش نگهشون میداشت، اما اصلاً آدم مردسالاری نبود.مادربزرگم خیلی بهش زور میگفت. اما جیمز تنها آدم مهربونی بود که من داشتم و نجات بخش زندگیم بود. وقتی مادربزرگم طلاق گرفت، من و جیمز باهم به یه آپارتمان کوچک اسباب کشی کردیم. جیمز اهل نصیحت کردن نبود، ما باهم بحثهای انتقادی نمیکردیم، اون فقط یه آدم واقعاً مهربون بود.از نظر من تقریباً یه آدم ساده و سطحی بود.