- Published on
آسایش در زندگی
- Authors
“قبل از تولد من پدر و مادرم چندین بار تصمیم گرفتن برگردن کشور خودشون. حتی یکبار مهمونی خداحافظی هم گرفته بودن. اما همیشه لحظه آخر نظرشون رو تغییر داده بودن، چون میخواستن بچه شون زندگی بهتری داشته باشه و در آسایش باشه.زندگی کردن تو آمریکا براشون آسون نبود. پدرم تو کلمبیا کارمند بانک بود، اما اینجا مستخدم شد. تا چهار سالگی من، ما تو اتاق زیرشیروانی یه خونه بزرگ زندگی میکردیم. اون خونه خیلی بزرگ بود و یه سگ رتریور طلایی هم داشت، اما مال ما نبود. پدر و مادر من از بچهها مراقبت میکردن، خونه رو تمیز میکردن و آشپزی میکردن. بالاخره مادرم یه کار حسابداری پیدا کرد و پدرم تو خونه پیش من میموند. مطمئنم دلش میخواست اون هم درآمد داشته باشه، چون فرهنگ مردم ما، فرهنگ هیسپانیک، مردسالارانه.** اما اون تمام وقتش رو برای من صرف میکرد. **