- Published on
متفاوت بودن حس خوبی نبود ..
- Authors
“خیلی از اون خاطرات رو از ذهنم پاک کردم. اما یادم میاد که زنگهای تفریح برام یه کابوس بود. مادرم بعدها بهم گفت که گاهی اوقات بین درختها مخفی میشده و وقتی میدیده من تنها نشستم، گریه میکرده. تشخیص بیماری من ‘اختلال سکوت انتخابی’ بود. وقتی دور و برم شلوغ بود انقدر مضطرب میشدم که از لحاظ فیزیکی قدرت صحبت کردنم رو از دست میدادم. احساس میکردم یه سنگ توی گلوم هست و مثل وقتی که آدم داره غش میکنه، صداهای اطرافم نامفهوم میشد برام. ممکن بود فقط تو مدرسه این اتفاق بیوفته. من تنها دانش آموزی بودم که همیشه به همراه احتیاج داشتم. تنها کسی بودم که موقع حضور و غیاب حرف نمیزد و فقط دستش رو بلند میکرد. متفاوت بودن حس خوبی نبود. اما پدر و مادرم هرکاری میتونستن انجام دادن تا اون حسِ بد رو در من از بین ببرن. هر شب قبل از اینکه بخوابم مادرم بهم میگفت: ‘تو بچهی فوقالعاده ای هستی و من خوشحالم که مادر تو هستم.’