- Published on
محافظت مادرم از زندگی ما
- Authors
“پدرم حداقل چند هفته درماه مهربون بود. اما بعد داروهای مسکنی که با نسخه میگرفت تموم میشد و دوباره همه چیز بهم میریخت. ما همیشه مراقب رفتارمون بودیم. بعضی وقتا خشن میشد اما ما فقط گاهی خشونتش رو میدیدیم. چون مادرم همیشه محافظ زندگی بود و مانع از متشنج شدن اوضاع میشد.** مادرم نقش یه همسر حمایتگر رو بازی میکرد**؛ براش غذا درست میکرد، پاهاش رو ماساژ میداد،و کارهای خونه رو انجام میداد.وقتی چهارده سالم بود، یه شب داشتم آماده میشدم بخوابم که صدای بلند زمین خوردن چیزی رو شنیدم. پدرم از قصد اوردوز کرده بود. تو مسیر بیمارستان تقریباً مرده بود اما با کمک پرستارای اورژانس نجات پیدا کرد.** یک ماه بعد مادرم دوباره مواد پیدا کرد و بالاخره پدرم رو از خونه بیرون کرد**.