- Published on
نقش یک پدرخوانده خوب
- Authors
“وقتی ‘الکس’ ۱۸ ماهش بود پدرش برای همیشه ما رو ترک کرد. من همه کارهایی که یه مادر مجرد انجام میده رو میکردم. تو یه مهد کودک کار میکردم و بقیه وقتم رو خونه بودم. سعی میکردم مادر واقعاً خوبی باشم و تلاش هم میکردم حال خودم رو بهتر کنم. یادم میاد اولین کریسمس تنها بودم. بالاخره حالم خوب شد. هنوز آزرده خاطر بودم اما دیگه دلم نمیخواست همسرم برگرده. همون شب سال نو برای اولین بار ‘جُوز‘ رو دیدم. یکی از دوستای برادرم بود. از اون به بعد هر روز باهم حرف میزدیم و اون گاهی برای شام میومد پیش ما.