- Published on
داستان دو مادر مجرد و تنها
- Authors
“شایعات رو از زبون یکی از دخترای مدرسه شنیدم. گفت یه دخترِ دیگه از دوست پسرم باردار شده. اون قبلاً هم بهم خیانت کرده بود، به همین خاطر احساس کردم راست میگه. یه مدت همه چیز رو انکار کرد و بعد هم تقصیرها رو انداخت گردن اون دختر، اسمش ‘اِستِیسی‘ بود. خب مثل بقیه زنها، همهی نفرت و خشونتم رو سر استیسی خالی کردم. درحقیقت من هیچوقت باهاش حرف نزدم و دوست پسرم هم تو هر موقعیتی که میشد تحقیرش میکرد. هرازگاهی وقتی بچه رو میاورد خونهی ما میدیدمش. هر بار که زنگ در رو میزد احساس تنفر میکردم. همیشه سرووضعش مرتب بود حتی با وجود اینکه یه مادر مجرد بود.** یه جورایی احساس میکردم غیرقابل دسترسه، انگار از همه بهتر بود**.
